تبليغاتX
مهدی یزدی


مهدی یزدی

(دفتر شعر)

 

این شوق رسیدن به تو آذوقه راه است

در راه نگاه تو مرا پشت و پناه است

چشمان پر از اشک و تمنای گدایان

پر ابرترین منزل ییلاقی شاه است

جان دادن ما آرزوی ماست که حتی

نا خواسته ها گر تو بخواهی همه  خواه  است

شرمنده از آنیم که ای صبح سپیده

آورده ی ما نزد شما روی سیاه است

 

 ـــــــــــــــــــــــــــــــــ

پ . ن : از این غزل حسی(سال ۸۳ نوشته شده) فقط همین چهار خط رو نگه داشتم .

به نظر من یا کارهای حسی نباید منتشر شوند یا باید گزیده شوند .

نوشته شده در دوشنبه نوزدهم بهمن 1388ساعت 16:30 توسط مهدی یزدی| |

 

امروز پرم پر از حکایات دروغ

شاکی شده ام از این شکایات دروغ

تا آن که حقیقت آفتابی بشود

ای دل تو بخوان نماز آیات دروغ

 

 

از این شب بی سحر دگر خسته شدم

از این همه شور و شر دگر خسته شدم

بر باد رود اگر سرم خواهم گفت

زین بتکده ای تبر دگر خسته شدم

 

 

اکنون که به سمت حادثه در راهیم

ای عشق بیا که ما تو را می خواهیم

بنمای نظر به حال ما آقا جان

ما زخمی زخم های ثاراللهیم

 

 

نوشته شده در دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 1:49 توسط مهدی یزدی| |

 

امشب مسعود از مشهد برای من پیامک داد که :

وقتی که بلند شد به سویش دستم

چشمانم را به روی دنیا بستم

اینجا همه دارند به لب ذکر رضا

کم غصه بخور گلم! به یادت هستم

 

من هم در جواب براش نوشتم :

هر چند تمام ماجرا حل نشود

آن چیست که با لطف رضا حل نشود ؟

تو یاد منی ولی عزیزم! خوبم!

با یاد شما مشکل ما حل نشود

نوشته شده در یکشنبه یازدهم بهمن 1388ساعت 22:30 توسط مهدی یزدی| |

 

موجودات ذهنی مرا

                         نمی بینی

 

امان از دست این کلمات دیوانه

 

نوشته شده در شنبه دهم بهمن 1388ساعت 17:2 توسط مهدی یزدی| |

 

 

با موج های پر طرب چون آب می گویم حسین

تا ساحل چشم شما بی تاب می گویم حسین

چشمی نمالیدم شود فتح نگاهی تا یقین

عمری است با نا باوری در خواب می گویم حسین

در این سرا در آن سرا یک شاه باشد مقتدا

پرسی چه کس باشد مرا ارباب ؟ می گویم حسین

جای تو در این سینه و در می زنم این خانه را

آویزه بر دربت چنان قلاب می گویم حسین

با نام عیسی پرورت آب بقا می پرورم

صد خضر جوشد تا براین مرداب می گویم حسین

وقتی عطش می بارد از گوشه کنار خیمه ات

هم صحبت محزون این سرداب می گویم حسین

 

نوشته شده در شنبه سوم بهمن 1388ساعت 17:46 توسط مهدی یزدی| |

 

 

در ظلمت سرد شب پگاهم کردی

و قتی که رسیدی و نگاهم کردی

من آدم خوب و رو به راهی نشدم

ای عشق تویی که رو به راهم کردی

 

 

نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم دی 1388ساعت 12:56 توسط مهدی یزدی| |

 

 

وقتی دلی صد کوفه بدتر از شمر و سنان و حرمله داریم

دیگر چه جای شکوه از خنجر دیگر کجا جای گله داریم

دیگر چگونه می توان دم زد از آن نگاه عاشق زیبا

دیگر چگونه می توان بارید از عاطفه ما فاصله داریم

شاعر به زخمِ مرگ راضی شد مردم اگر مردند چیزی نیست

چیزی اگر باشد فقط ماییم حقیم و حق این صله داریم

شاعر نشست و روضه ها را خواند از هتک حرمت اشک جاری کرد

در هند بود و بی خبر از ما از ما که زخم ِ آبله داریم

شاعر گریزی هم به عمان زد بر منزوی و مولوی پیچید

پیچید تا گوید که ما خود نیز صد شاهد از این سلسله داریم

وا کن نگاهت را ببین شاعر سرچشمه های فتنه را ورنه

از فتنه و بی حرمتی ما هم یک دل( دلِ کم حوصله داریم)

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شنیدم علیرضا قزوه نیز به خیل صاحبان حق و حقوق عاشورا پیوسته است و برای متجاوزان به  این حق و حقوق شعری سپید سروده و من برای این اتوبان یک طرفه غزلی تقدیم استاد میکنم هر چند به خوبی  غزل های استاد نمی شود.  

پ . ن : لازم به ذکر است که جناب قزوه هم اکنون رایزن فرهنگی ایران در هند میباشد

پ. ن : شعر جناب قزوه را در ادامه مطلب بخوانید


ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 7:53 توسط مهدی یزدی| |

 

 

آمد نگاه کرد به آنها ولی چه سود

آن طفل نیم مرده و زن را ولی چه سود

مادر نگاه  طفل نگاهی  پدر سکوت

مردی نبود جز خود بابا ولی چه سود

پیغمبری که معجزه غیرت است و درد

چشمش گرفت حالت دریا ولی چه سود

می برد مانده از همه باغش فقط همین

پژمرده غنچه را به تماشا ولی چه سود

شاید جواب آب بگیرد نه تیر داغ

بردش در آب و آتش صحرا ولی چه سود

این طفل آب آتش خود را چشیده است

باران ببارد امشب و فردا ولی چه سود

 

نوشته شده در دوشنبه چهاردهم دی 1388ساعت 5:30 توسط مهدی یزدی| |

 

هزار واژه دفتر و سه نقطه

و حرف های دیگر و سه نقطه

به دو سیاهِ چشم و یک سیه خال

هزار شیعه کافر و سه نقطه

به قتل ما همیشه این مهیاست

دو منحنی خنجر و سه نقطه

در اوج جاده ها سه سایه پیداست

در آسمان سه کفتر وسه نقطه

جنون عشق و سرخی گریبان

همیشه یک صنوبر و سه نقطه

وَ روز غیبت خودت ببینی

شهادت مکرٌر و سه نقطه

در این میان همه حسین عشق اند

چه اکبر و چه اصغر و ...

نوشته شده در سه شنبه هفدهم آذر 1388ساعت 14:31 توسط مهدی یزدی| |

 

از باور ما فراتری تو

مجهولی و مختفا تری تو

اینان ز خدائیت چه گویند

زین معرکه ها جداتری تو

بی شک  به میان اهل تقوا

آن بنده با خداتری تو

هر قدر که از تو من غریبم

از من به من آشناتری تو

در گوش تمام آشنایان

پیچیده که مرتضا تری تو

در حق حقیقت و عدالت

از هر سخنی بجاتری تو

با معنی تو چه می نویسم

از واژه ما رساتری تو

نوشته شده در جمعه سیزدهم آذر 1388ساعت 21:25 توسط مهدی یزدی| |

 

سوختن – عشق همین ره وَ – همین را می خواست

عاشقی – ماندن و مردن – دل دریا می خواست

 

نا شناسانه گذشتند به هم می گفتند

مرد اعدامی کوفه چه در اینجا می خواست

مرد اما غم تنهایی خود را برداشت

رفت تا کرببلا کرب و بلا را می خواست

یک نفس چلچله ها حرف زدند اما مرد

آخرین دم سخن از جنس تماشا می خواست

رفت تا شعر لب یار شود بر سر دار

از گلو تا رگ و خون  واژه  و معنا می خواست

 

نوشته شده در دوشنبه دوم آذر 1388ساعت 19:42 توسط مهدی یزدی| |

تو هستی

و داری بین ما قدم میزنی

اگر چه رفته ای سفر

این عجیب نیست که  هستی

در حالی که رفته ای سفر

این عجیب نیست که هر روز

صدای در زدنت می آید

با اینکه هنوز در سفری

حتی این هم عجیب نیست

که گاهی صدایت را می شنوم

 هستی

ولی رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای

اما داری می بینی

واين

براي هر دوي ما عجيب است

صدایت می زنند :

کی می آیی ببینی

كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست

 من که می دانم داری می بینی

می بینی

این مردم را

در ایران

در افغانستان

در کوچه

در خیابان

داری می بینی

تمام کاغذهای امضا نشده را

تمام گلوله های شلیک شده را

آری داری می بینی

كه ما سبز شده ايم

پشت چراغهای قرمز

زیر تیغ های سرخ

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:18 توسط مهدی یزدی| |

ایمان عوض شد باور عوض شد

رسم قدیمی دیگر عوض شد

قانون دنیا برگشت آری

بابا شبیه مادر عوض شد

این حرف ها را بگذار کهنه است

آری برادر!  خواهر عوض شد

شرم گذشته از کوچه ها رفت

دیوارهامان با در عوض شد

شب توی مسجد این گفتگو بود

آن مرد مومن آخر عوض شد

او با خدا بود آخر چگونه

در پشت میز و دفترعوض شد

با پنبه اینجا سر می بریدند

ای مرد میدان ! خنجر عوض شد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:43 توسط مهدی یزدی| |

 

 

در مرتفع ترین قله اش

لطف را

دریا کردی

وقتی نیشابور را دست تکان دادی

خورشید

از لا به لای انگشتانت می پاشید

و تمام آهوان

ضامن دستهایت را پیدا کردند

 

من تو را گم....

نه

این جاده ها بودند

به هم گره کور خوردند

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:9 توسط مهدی یزدی| |

شرقی ترین شکوه طلایی!

ای گنبدت چو کوه طلایی!

مهر آفرین ! خدای محبت!

مشهور ماجرای محبت!

در لابه لای مردم کوچه

درد آشنای مردم کوچه

توفان آفتابی غربت!

معموره خرابی غربت!

شب بو ! بنفشه! لاله! سپیده!

در نو بهار غنچه دمیده!

ایما! اشاره! غمزه! کرشمه!

آبی آفتابی چشمه!

پایان گر سفید سیاهی!

آغاز تو فرار تباهی

پیچیده ای به شهر هیاهو

سلطان تویی  تو  ضامن آهو

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:44 توسط مهدی یزدی| |

 

 

حالا كه هستم

مرا بسوزان

تا احساس نيستي نكنم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:34 توسط مهدی یزدی| |

 

آن بوسه حرام را

غسل نمي دهم

كفن نمي كنم

به خاك نمي سپارم

كه نپوسد

كه بسوزاند

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:22 توسط مهدی یزدی| |

آخرين روز بهار

اولين روز ديدار ما بود

و از فرداي آن  روز

شباهت من و تابستان

روز به روز بيشتر مي شد

و اکنون که 

             دیگر پاييز است

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:57 توسط مهدی یزدی| |

 

صدای شکسته شدن شیشه ها را

                                           

شنیدی ؟

 

پس اگر دوباره خواستی

                                                

به این سمت بیایی

 

 محتاط باش!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:35 توسط مهدی یزدی| |

 

 

و باز مثل هميشه ، نه ، بد تر آوردم

دوباره روي سياهم بر اين در آوردم

نگو كه منتظر من نبوده اي – از چيست

كه من سر از غزلي اينچنين در آوردم ؟

اجازه داده اي اما زبان نمي چرخد

بگويم اينكه خطاي مكرر آوردم

چگونه عذر بخواهد دلم ؟ نمي داند

چگونه عذر بخواهم ؟ چه بر سر آوردم ؟

براي اين همه حاجت كه منتظر هستند

كه  باز هم تو بگويي بيا بر آوردم

بساز با من و من را بساز تا ديگر

بسوزد آنچه كه غير از تو در سر آوردم

تمام شهر پرنده شدند اما من

براي بال زدن مرغ بي پر آوردم

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط مهدی یزدی| |

 

 

چه دل سنگ است

                          پرهیز

- وقتی بر گلوی اسماعیل -

                              خنجری است

                              که نمی برٌد

                              که نمی خواهد ببرٌد

                              و نیز

                                     پرهیز تو

                                                از من

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیم بسمل را تغافل های قاتل آتش است

(بیدل)

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط مهدی یزدی| |

 

خود 

چیز دیگری است

وقتی که بر دل تو می نشیند

                                      غبار

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط مهدی یزدی| |

 

 

پاکتر، پاکتر از پاک  پس از آمدنت

زندگی میکند این خاک پس از آمدنت

آسمانی که دلش نیست ببارد به زمین

میکند یک شبه کولاک پس از آمدنت

دیگر اینقدر بر این دغدغه آینه ها

غافلانه نخورد خاک پس از آمدنت

تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو

عالمی سینه کند چاک پس از آمدنت

چه کسی پشت نگاه تو نشسته که مرا

میبرد در دل افلاک پس از آمدنت

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:18 توسط مهدی یزدی| |

 

تو میتوانی

اما به یک شرطِ

                    قرمز!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:45 توسط مهدی یزدی| |

 

 

به سمت کدام ابدیت

ثانیه های دو راهی

                        ما را

                            بدرقه میکنند

که حتی

           تو قف

خود مسیری است

                         که نمیدانیم؟

 

 

دستان من و تو

در چیزی

بین

دو انتخاب

             متوقف شدند

 

 

آیا

ثانیه های انتخاب

                    ابدی میشوند؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:12 توسط مهدی یزدی| |

 

 

1

با همه حسی که داشت

حمایت را

دیگر باید تنها میگذاشت

فداکاری دوباره اش

قبر بی نشان را تدبیر کرد

 

2

شهر پر از صدا شده بود

گوش ها گیج شده بودند

شب را برگزید

تا در سکوت

افشاگری کند

 

3

این را خورشید گفت:

تنها در شب

میتوان پرده برداشت

از شب

 

4

مردمی که خواب بودند

کدام حقیقت را

به خاک میسپردند؟

 

5

وقتی به خاک سپرده شد

به کدام آسمان رفت؟

که هوا دیگر روشن نمیشود

 

6

در شهر

خواستنی ترین چیزی که

روح شیطانی باد میخواست

هرچه بادا باد بود

 

7

بانو!

باز گریه میکنی

آیا ماه آسمانت هنوز در چاه است؟

 

8

چگونه صلات اشک را قامت بستی

که بعد از هزار سال

به سلامش نمی رسی؟

 

9

دیوارها مراقبند

مطمئن باش

کسی درد علی را نمی فهمد

 

 

 

10

فداکاری هایت بی نظیر بود

آیا حاضری جای علی باشی؟

 

11

آسمان عادت کرده بود

شب ها

اشک تو را ببیند

امشب تو اشک  آسمان را ببین

 

12

کاش به جای شفق

تقاص آن کبودی را

چهره های پشت نقاب

پس می دادند

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 توسط مهدی یزدی| |

 

بهتر میشوم

سال به سال بهتر میشوم

اگر تو همسایه ما باشی

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:58 توسط مهدی یزدی| |

آنقدر خیس خورده بود

از اشک

که با هیچ شعله ای منفعل نمیشد

اما انگار دوباره

هیزم دل من

با کبریت نگاهی

آتش گرفته

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:2 توسط مهدی یزدی| |