تبليغاتX
وقتی که من از نفس می افتد

وقتی که من از نفس می افتد

این جا/ جا نیست/ کسی نیست

ابن خلّکان:

قصه از این قرار است که عده ای نزد متوکّل سعایت (بدگویی) می کنند از امام هادی و متوکّل نیمه شب هوس می کند امام را به دربار بکشد.

امام را در دل شب (فی جوف اللیل) می آورند. متوکّل طبق معمول: یستعمل الشراب و فی یده کأس (پیاله ی شراب در دست به نوشیدن است). هنگام که حضرت وارد می شوند هیبتش عظیم می آید بر متوکّل و حضرت را در کنار خود جای می دهد. آنک از حضرت می خواهد شعری بخوانند تا عیشش کامل شود.

فقال علیه السلام : انی لقلیل الروایة للشعر (من کسی هستم که شعر اندک روایت می کند).

لکن متوکّل حضرت را وادار می کند به شعر خواندن و حضرت این شعر می خوانند:

بیتوته بر چکاد و همه ساز و برگ شان

ایمن کجا کند چو رسد روز مرگ شان

تا بر فرود تخته شوند از فراز تخت

گور سیاه و تنگ شود، جای ارگ شان

وآنگاه شان عتاب رسد، فرّتان چه شد؟

وآن کیسه های پر دُر و پر زَرّتان چه شد؟

کو برده ی سیاه و کنیز سپیدتان

کو پشت پشت خیل سپاه و مریدتان

کو گونه های سرخ و لب کامکارتان

کو چشم های نخوتی­ِّ کینه دارتان

در گور لعنت ابدُ الآبدین شوند

آن چشم ها که روزی کرم زمین شوند

*موسوئة الامام الهادی ج ۳/ ص ۴۷

**گردانه ی شعر عربی به فارسی کار من است، با مراقبت کم و پر کاستی البته.

***ابیات عربی را می آورم که برای آشنای زبان عرب هر چند کم آشنا، شیرینی دیگری دارد.

 

باتوا علی قلل الاجبال تحرسهم

غلب الرجال فلم تنفعهم القلل

و استنز لوا بعد عز عن معاقلهم

و اسکنوا حفرا یابئس ما نزلوا

ناداهم صارخ من بعد دفنهم

این الاساور و التیجان والحلل

این الوجوه التی کانت منعمة

من دونها تضرب الاستار و اکلل

فافصح القبر عنهم حین سائلهم

تلک الوجوه علیها الدود تنتقل

قد طال ما اکلوا دهرا و ما شربوا

فاصبحوا الیوم بعد الاکل قد اکلوا

 

+ نوشته شده در  91/03/02ساعت 16:19  توسط مهدی یزدی  | 

 این پست فعلن این بالا می ماند

 

"از کلمات حضرت هادی علیه السلام است: بسیار شوند خشمناکان بر او، همو که خود پسند شد"

از نوجوانی تا به امروز یکی از محبوب ترین کسانم حضرت هادی بوده. آن روز که گنبد حرمش را بمب گذاری کردند ما تازه ازدواج کرده بودیم، نمی توانستیم ببینیم آن گنبد ویران شده را. هر دو، حلقه ی ازدواج مان را دادیم برای بازسازی گنبد و حرم. باور کنید هنوز هم نمی توانم به تصویر آن گنبد خراب نگاه کنم، که باز امروز می بینم نام عزیزش را ملعبه کرده اند، که بعله ما هم هستیم، شاخ گاوی شکاندیم، شکستیم، روشن فکریم ، رسالت داریم.  

تف تو ک.نت... هزار و چند صد سال پیش از تو امثال این هتاکی ها بوده، کار تازه ای نکرده ای...

اَه... 

من یکی شیشه نوشابه ک.ن این صحبت ها نمی گذارم. نمی بشخم اگر روزی ببینم این مردک مزلف را.

 

ابکی ابکی ابکی...

یا ابا الحسن یا علی بن محمد ایها الهادی النقی

انا سلم لمن سالمکم

و حرب لمن حاربکم

محقق لما حققتم

مبطل لما ابطلتم

مطیع لکم

عارف بحقکم

...

منتظر لامرکم

 

فتاده مرغ دلم ز آشیان در این وادی

که هر کجا رود افتد به دام صیادی

به دانه ای دُر یکدانه می دهد بر باد

نه گوش هوش و نه چشم بصیر نقّادی

چنان اسیر هوا و هوس شدم که مپرس

نه حال نغمه سرایی نه طبع وقّادی

نه شمع انجمنی تا که روشنی بخشد

نه شاهدی که غم از دل برد به شیّادی

دلا دل از همه برگیر و خلوتی بپذیر

مدار از همه عالم امید امدادی

مگر ز قبله ی حاجات و کعبه ی مقصود

ملاذ حاضر و بادی علیٌّ الهادی

محیط کون و مکان نقطه ی بصیر وجود

مدار عالم امکان مجرّد و مادی

شها تو شاهد میقات لی مع اللّهی

تو شمع جمع شبستان ملک ایجادی

صحیفه ی ملکوتیّ و نسخه ی لاهوت

ولیّ عرصه ی ناسوت بهر ارشادی

نه ممکنی و نه واجب چه واحدی به مثل

که هم برون ز عدد هم قوام اعدادی

مقام باطن ذات تو قاب قوسین است

به ظاهر ار چه در این خاکدان اجسادی

کشیدی از متوکّل شدائدی که به دهر

ندیده دیده ی گردون ز هیچ شدّادی

گهی به برکه ی درّندگان گهی زندان

گهی به بزم می و ساز باغی عادی

تو شاه یکّه سواران دشت توحیدی

اگر پیاده روان در رکاب الحادی

ز سوز زهر و بلاهای دهر جان تو سوخت

که بر طریقه ی آباء و رسم اجدادی

 

سید محمد حسین غروی اصفهانی

 

 

 

+ نوشته شده در  91/02/23ساعت 6:8  توسط مهدی یزدی  | 

 

نه اینکه کارِ کارستانی خوانده باشم یا برعکس بی اعتماد باشم به شعری که نوشتم، اما سخت دلتنگم از شعری که دو روز پیش در جشنواره شعر اشراق خواندم. اساسن بی اعتمادیم به این کنگره ها و جشنواره ها و فسیل واره ها باعث شده که هیچ وقت در هیچ گره/واره ای شرکت نکنم. چرا که از بیخ بی مصلحتند، نیز پر مفسده اند از بن. پیش از این هم یادداشتی  در روزنامه ای نوشته ام در این باره.

اما همین حرف های نیما که گاه احساس می کنم بر جای عارفی بزرگ سخن می گوید زاد راه خوبی ست. مثل همین نامه که در ابتدای کتاب دوم شعر دیگر آمده.

 

از یک نامه:

شعر را بگویید برای خود و مثل خود.

اگر این رنجی ست برای شما، بیهوده در پیرامون این حرفها می گردید. می دانید، من از چند قطعه شعر خود که به روزنامه ها داده ام و آنها هم بنا به عادت خودشان، مانند تعارفات دیگر، در تعریف من آب و تاب داده اند، بسیار دلتنگم.

مثل اینکه خاری بزرگ به پای من چسبیده، مثل اینکه کفشهایم از گل سنگین شده و نمی توانم راه بروم. مثل کسی که مورچه ها به او چسبیده اند.

برای مسافرت می خواستید چند نصیحت از من زاد راه شما باشد. مضایقه نمی کنم. آنچه را که می خواهید از زمانی خیلی پیش در شما نطفه داشته است. شعر هم همینطور است: باید نطفه گرفت، مثل زن ها آبستن شد، تحمل کرد، مهیا بود و زایید. پس از آنکه نوزاد خود را دیدید به یاد داشته باشید چه مرارت ها و چه تحملهایی در کار بوده و چه مقدار زمان برای به وجود آمدن آن به مصرف رسید.

متوقع نباشید که نوزاد شعر شما فوراً مطلوب همه باشد. با مقدمه نویسهای ناقابل همدست نشوید که طرح مقدمه ای را بکشید تا مثل بوغ در گوش مردم جا باز کنید که: بله شعر شما درجه اول است و شما بزرگترین شاعر زمان خود هستید!

گویا بارها برای شما گفته ام اما چه ضرر دارد که تکرار کنم: شما را زمان به وجود آورده است و لازم است که زمان شما را بشناسد. افرادی که از شما پشتیبانی می کنند، مثل خود شما هستند. یک خودخواهی است که از شما به دیگران انتقال یافته، در لباس دوستی یا سایر اغراض اجتماعی. نظر هیچ فردی برای هیچ فرد، معنی درست و حسابی نمی دهد، مگر نظر فردی که حاصل نظر زمان است و در آن خیلی از خلایق آمده اند و رفته اند. بگذارید چنان پشتیبانی داشته باشید. رنگ شراب را باید موقعی دید که ته نشین کرده و دُرد انداخته باشد. اگر شما پیش از وقت در صدد استفاده از آن هستید، اشتباه می کنید. جلب پسند مردم، شما را گول زده است و نتیجه ی آن، گرفتاریهای زندگی خود شماست.

سر به کار خود و بردبار باشید. باهمه تفاخرات و تعینات شعر را وسیله امرار معیشت نکنید. در آن وقت که شما پسند مردم را صد در صد می پایید، صد در صد خود را نزول می دهید، اگر شما چیزی بالاتر و بهتر از مردم هستید! این بالاتری و بهتری را ضایع و لکه دار و کمرنگ ساخته اید. برای راه شما همین کافی ست، سفر شما به خیر.

 

دوست شما

نیما یوشیج

بهمن ماه 1324

+ نوشته شده در  91/02/30ساعت 21:36  توسط مهدی یزدی  | 

 

متعدد است که شاطر عباس از دیگران وامی گرفته باشد، مثل فروغی بسطامی و دهقان سامانی و ... من جمله غزلی که به این مطلع آغاز می شود:

دلبر به من رسید و جفا را بهانه کرد
افکند سر به زیر و حیا را بهانه کرد

که از قتیل لاهوری استقبال کرده و دو سه مصرعی به عینه آورده جز اینکه ردیف را از "ساخت" به "کرد"  تغییر داده، هر چند قتیل مطلع زیباتری دارد:

ما را به غمزه کشت و قضا را بهانه ساخت
خود سوی ما ندید و حیا را بهانه ساخت

اما شاطر هم کم نگذاشته:

آغشته بود پنجه اش از خون عاشقان
بستن به دست خویش حنا را بهانه کرد
آمد به بزم و دید من تیره روز را
ننشست و رفت تنگی جا را بهانه کرد

دو بیت بعدی قتیل چنگی به دل نمی زند، اما بیت چهارم زیباست، شاطر هم می آورد:

رفتم به مسجد از پی نظّاره ی رخش
بر رو گرفت دست و دعا را بهانه کرد

با کمی تفاوت در مصرع دومِ قتیل :

دستی به رخ کشید و دعا را بهانه ساخت

بیت پایانی قتیل:
زاهد نداشت تاب جمال پری رخان
کنجی گرفت و ترس خدا را بهانه ساخت

بیت پایانی شاطر عباس صبوحی قمی:
خوش می گذشت دوش صبوحی به کوی او
بر جا نشست و شستن پا را بهانه کرد
 
 
 
 

 
گویا این غزل از فرط زیبایی صاحبان فراوان پیدا کرده است در طول تاریخ. در ارمغان بهارستان شماره ۱۴ آقای سید عبدالرضا موسوی طبری مقاله ای دارند با عنوان درنگی بر غزل منسوب به قتیل لاهوری. این شماره ۱۴ هنوز منتشر نشده است. امروز تلفنی از ایشان جویا شدم که بالاخره این انتساب ثابت شد برای شما یا خیر. قطع ایشان بر عدم انتساب بود. گفتند که در آن مقاله موارد متعدد آورده ام از جنگ و دیوان که غزل به صورت های مختلف وجود دارد. یکی از این موارد دیوان میلی مشهدی بود که از قضا ما همین چند روز پیش خریدیم. غزل میلی را بخوانید تا بگویم:
غافل به من رسید و وفا را بهانه ساخت
افکند سر به پیش و حیا را بهانه ساخت
تا از جفای او نرهم، خون من نریخت
بیرحم ترس روز جزا را بهانه ساخت
از بزم تا ز آمدن من برون رود
برخاست گرم و دادن جا را بهانه ساخت
می خواست عمرها که شود مهربان غیر
نامهربان ستیزه ی ما را بهانه ساخت
میلی ترا ز ننگ نیاورد در کمن
کوتاهی کمند بلا را بهانه ساخت
 
آقای محمد قهرمان، مصحح دیوان میلی در پاورقی مواردی از اختلاف نسخ را آورده، من جمله همان بیت " رفتم به مسجد...".
بیت دوم و سوم هم مضمونن به تقریب همان است که شاطر در آن دو بیت آورده. آقای موسوی هم آن دو بیت را از شاطر نداستند. به عقیده ایشان تنها بیت پایانی از خود شاطر است. و قصه سر دراز دارد. 
 
 

پارسی سرایان هند و سند
تکمیل شد

 

+ نوشته شده در  91/02/27ساعت 15:6  توسط مهدی یزدی  | 

 

صفحه ای که عنوان «آشنایی» دارد، یعنی صفحه ی پایانی ی فصلِ مربوط به فریدون رهنما در کتاب دوم شعر دیگر؛ کارنامه ی شعری رهنما به قلم الهی ست احتمالن یا اردبیلی:

«فریدون رهنما اینجا در شاعری نامی ندارد – نخستین بار است که از او شعر می خوانیم. از سال 1951 شعرهایش بصورت پراکنده در مطبوعات پاریس چاپ شد. سپس سال 1959 نخستین مجموعه از آن شعرها را با نام «سروده های کهنه» بنگاه نشر «دوبرس» منتشر کرد؛ که نشریه «آکسیون پوئتیک» ضمن مقاله ی مفصلی، رهایی همراه با اندوه شاعر این مجموعه را  با شخصیت افسانه ای «پرومته» مقایسه کرد. و «روژه لسکو» - گرداننده بوف کور هدایت به زبان فرانسه – در شماره 17 مجله «مشرق» Orient چاپ پاریس فریدون رهنما را به عنوان یک شاعر ایرانی فرانسه زبان معرفی کرد و پس از مقدمه نوشت: « فریدون رهنما با چه استادی  و چه احساسی از کلام زبان ما را بکار می برد. زبانی که از آن اوست به همان اندازه که از آن ماست...»

به سال 1967 دومین مجموعه ی او با نام «آوازهای رهایی» بوسیله بنگاه نشر «اوسوالد» پاریس منتشر شد.

کریستیان ادژان در شماره نوامبر 1968 مجله اسپری Esprit نوشت «کتاب آوازهای رهایی فریدون رهنما، در جهت رهایی شعر است از مقتضیات زمانی که آنرا به بند کشیده است. متن شعر در یک خلسه ی کلمه یی فرو رفته است و جاودانگی در لحظه گم شده است و انسان رفتار و گفتار خود را با هم آشتی داده است. شاعر می کوشد به رویاهایش یک افق واحد ببخشد و عشق کامل خود را در جهشی یگانه حل سازد...

یک خط اشک به جویبارهای بزرگ از نو می پیوندد

خورشید دو تن از نو در میان همه پدیدار می شود

درخت می گرید بر سینه زنی تنها.»

و مقالات دیگری که در این باره چاپ شده است که بدانها دست نیافتیم. یدالله رویایی گرداندن شعرهای مجموعه ی «آوازهای رهایی» را تقبل کرد و شعرهای مجموعه ی «سروده های کهنه» با یاری خود شاعر برگردانده شده است.»

 

این گردانه ها پنج شعرند، دو شعر از «سروده های کهنه» و دو شعر از کتاب «آوازهای رهایی» و در پایان شعری با نام « برای آواز در فیلم سیاوش در تخت جمشید» که فکر نمی کنم این آخری اصل فرانسه داشته باشد. من شعر دوم «سروده های کهنه» را انتخاب کردم. انتخاب هم قبل از این بود که صفحه ی «آشنایی» را بخوانم. بی هیچ حبّی نسبت به شخص خاصی. بعد دیدم که بی دلیل هم نبوده. دو شعر اول گردانده ی گردآورندگان کتاب (الهی و اردبیلی) با هم کاری خود شاعر (رهنما) بوده. در آغاز شعرها جمله ای از پل - الوار نقل شده:

«فریدون رهنما که با صدای بسیار بلند می خواند

آوازهای پاک و بلند پایه اش را»

 

و سپس شعرها:

از فصل «نو زایش ها»

 

(کتاب سروده های کهنه)

 

2

در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. بارانی از داس بود. جهان را قفل فرا گرفته بود. می خواستم خود را در فضا رها کنم. فضایی که می خواستم به گندم و چراغ بدل سازم. آوازی که از زمین برمی خاست همخوانی زنجیرهایی بود که مردمان با خود می کشیدند.

ای دیوارها دیوارها در شما کرورها چشم می بینم.

در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. آینده! به سویت می آمدم در شبِ شیشه های شکسته. سفره ات را که پر از ستاره و فضا بود بر زخم های شبانه آدمی می گستردم.

قفس راز آمیز بود. کرورها جانور غول پیکر پاسدار آن بود. پرندگان و گل های در سایه های پهناور و خورنده آن جان می دادند.

ناله ها جویبارهایی بود روان در رگ هایمان. در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم. به نومیدی کلید قفس را می جستم. با ستارگان به زمین فرو رفته بود. همان کلید زرین که پرستو بلعیده بود و در نبض جهان می زد.

کرورها غول در برابر آفتاب گردان ها به پا خاسته بود. کرورها شب با مثلث ها و مربع های بُرنده خود براه بود. باران های بامدادی نیایشی بیش نبود. باران های بامدادی که دل آفتاب گردان داشت.

ای باران های بامدادی مادران را برهانید. چنین بود گفته آفتاب گردان ها زیر بار آهن هایی که بر هم بار می شد. ناگهان چراغ در رگی پاک می آمد و شب از ستارگان و رستنی ها زمزمه می کرد.

ناگهان چراغ در چشم یک پهلوان که دست های فراوان و پذیرنده داشت نقش می بست.

ناگهان ماه ها با دهان ها می آمیخت. اما این همه دمی بود پراکنده. و آدمی گرسنه بود. تشنه بود. از بی کرانی.

من در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم و مردمان را تنفس می کردم. کلید فرو رفته بود. جاودانه فرو رفته بود.

می گفتند سرداران و دلداگان و شهیدان فروغ آن را در واپسین هذیان های خود دیده بودند. حتی تنی چند توانسته بودند آنرا بیانگارند.

فرش ها مردمان را به هنگام تنهایی با خود می برد اما هرگز هیچ رستنی به اندازه گیاه رؤیا مستِ آدمی نشد. گیاهِ بی زمان که ناشدنی ها را در خود می گیرد و بارور می سازد.

مردمان را به کشتارگاه های خوشبختی فردی می بردند. گوهر بنیادی پرش ها و گسترش ها را از آنان باز می گرفتند.

به کشتارگاه ها می بردندشان. من فریادهای بی پایان می شنیدم. شب خون روزها را می مکید. خون آفتاب گردان ها را. نم با هزاران بازو زنگار خورشیدها می شد. آنچه بود بازوان شمردنی بود. و گام ها به نظم. برای مردن و خوردن به صف می ایستادند.

اما دل کاری به این انگیزه های بسیار درست زندگی نداشت. دل که شکوفه کیهانی است. دل را در بسته های ریز می گذاشتند. تا آنکه با آینه های فرساینده خود بپوسد.

و بر جا می ماند. چندان در بسته ها و چندان در عادت های تهوع آور که زمین ریشه هاش می مکید و سرانجام بناچار زمین گیر می شد. چون ستون. بی کوچ.

بیچاره مردمان بر زمینی که روی از آن می گرداند. زیرا که حتی زمین می خواست آفتاب گردان بزاید.

در چشمان من گورهایی بود. برادرانی که آواز می خواندند. و خونی روان در خورشیدها.

در آغوشم زمین ها بود ناشمردنی. با هزاران میوه ممنوع و هزاران نوزاد آینده.

به خود می گفتم این روز معهود کدام است و کدام است این شب دراز که خون گل دارد.

می دانستم که آدمی می بایست بالا رود. تا نفس همه چیز. تا تنفس همه.

می دانستم و از همین رو بود که در آفتاب گردان های ژاله بار امید راه می سپردم.

 

1335

 

+ نوشته شده در  91/02/24ساعت 6:24  توسط مهدی یزدی  | 

 

 

شش دُنگ وُ دو دُنگ، مرگ را می­بینی

بی­پرده وُ گنگ، مرگ را می­بینی

در کشف وُ ریاضتِ مداوم، دائم

ای ماهی­ی تُنگ! مرگ را می­بینی

 

 

+ نوشته شده در  91/02/09ساعت 18:11  توسط مهدی یزدی  | 

کاروانی که بود بدرقه اش حفظ خدای

به تجمّل بنشیند به جلالت برود


عکس: هم آیی البرزانه. کرج. مرداد 89



+ نوشته شده در  90/12/28ساعت 23:21  توسط مهدی یزدی  | 



یا ربّ!

تو که خود شُری هی

؟ناخن شکسته ام بگیرم

کجا برود بی صدا






+ نوشته شده در  90/12/01ساعت 6:1  توسط مهدی یزدی  | 



+ نوشته شده در  90/11/30ساعت 13:31  توسط مهدی یزدی  | 


یا ربّ!

نگاهم

رکابِ انگشتری ست

که می خواهم




+ نوشته شده در  90/11/26ساعت 18:15  توسط مهدی یزدی  | 

 

جنگ عبدالکریم مدّاح مورّخ 849 ، مجموعه­ی شعر شیعی­ست که اخیرن (در همین سال 1390) توسط کتابخانه­ی مجلس در کنار دیوان­های شاعران شیعی چاپ خورده، برای اولین بار. نسخه­ی منتشر شده در کتابخانه­ی مدرسه­ی سپهسالار (شهید مطهری) تا کنون خاک می­خورده که به کوشش خانم امینه محلاتی و درخواست و حمایت آقای رسول جعفریان با قیمتی بسیار مناسب (6 هزار تومن) با جلدی زیبا چاپ شده. اولین ویژگی مهم این جنگ، مجموعه بودن آن است و حکایت از آن می­کند که در قرن نهم هجری کسانی بوده­اند که مجموعه­ی شعر فراهم می­آوردند، آن هم مجموعه­ی شعر شیعی. دومین ویژگی مهم، شاعران ناشناخته­ای است که در این جنگ، شعری یا شعرهایی دارند، شاعرانی که حتا در تذکره­ها نامی ندارند. در کل غرض از این چند خط معرفی بود و بیشترش با خودتان که هم اکنون خود کتاب یافتنی­ست.

 

 

+ نوشته شده در  90/11/24ساعت 1:20  توسط مهدی یزدی  | 


چه گزشی هستی بر مخارج

شتری که آدم باشد زبانِ تو دارد

صدای اندوختن دارد وُ از دور

چیزی از کویر است.

 

دریغا که نمی دانی

نان از چه تنور می پزی.



+ نوشته شده در  90/11/19ساعت 11:47  توسط مهدی یزدی  | 


- ؟جدا کم نکند یک وقت از ما.

- - تقسیم می کنیم.

- ؟قسمت های ما.

--- خودت فقط.

- کمم، می پراشمَ ش.

-- هیچ.

- جمع می کنم.

-- ...


+ نوشته شده در  90/11/19ساعت 1:43  توسط مهدی یزدی  | 



ربّی!

لیوانم دهنی شده

سر از در بیاورم

به درون که می بری ام




+ نوشته شده در  90/11/16ساعت 10:24  توسط مهدی یزدی  | 



دردم اگر دوباره طبله کند

از کمر به پاشنه می روم

تَقّی صدا می کنم وُ

از یاد می برم



+ نوشته شده در  90/11/09ساعت 19:9  توسط مهدی یزدی  | 


هنوز گذشته بود

قبلِ هنوز

حتا اکنون که قی می کنم

مضطربِ افتادنِ از پیشم

نیز



+ نوشته شده در  90/11/07ساعت 23:13  توسط مهدی یزدی  |