تبليغاتX
وقتی که من از نفس می افتد


وقتی که من از نفس می افتد

مهدی یزدی

تو هستی

و داری بین ما قدم میزنی

اگر چه رفته ای سفر

این عجیب نیست که  هستی

در حالی که رفته ای سفر

این عجیب نیست که هر روز

صدای در زدنت می آید

با اینکه هنوز در سفری

حتی این هم عجیب نیست

که گاهی صدایت را می شنوم

 هستی

ولی رفته ای

خیلی وقت است که رفته ای

اما داری می بینی

واين

براي هر دوي ما عجيب است

صدایت می زنند :

کی می آیی ببینی

كه هيچ چيز سر جاي خودش نيست

 من که می دانم داری می بینی

می بینی

این مردم را

در ایران

در افغانستان

در کوچه

در خیابان

داری می بینی

تمام کاغذهای امضا نشده را

تمام گلوله های شلیک شده را

آری داری می بینی

كه ما سبز شده ايم

پشت چراغهای قرمز

زیر تیغ های سرخ

نوشته شده در شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 1:18 توسط مهدی یزدی| |

ایمان عوض شد باور عوض شد

رسم قدیمی دیگر عوض شد

قانون دنیا برگشت آری

بابا شبیه مادر عوض شد

این حرف ها را بگذار کهنه است

آری برادر!  خواهر عوض شد

شرم گذشته از کوچه ها رفت

دیوارهامان با در عوض شد

شب توی مسجد این گفتگو بود

آن مرد مومن آخر عوض شد

او با خدا بود آخر چگونه

در پشت میز و دفترعوض شد

با پنبه اینجا سر می بریدند

ای مرد میدان ! خنجر عوض شد

نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 14:43 توسط مهدی یزدی| |

 

 

در مرتفع ترین قله اش

لطف را

دریا کردی

وقتی نیشابور را دست تکان دادی

خورشید

از لا به لای انگشتانت می پاشید

و تمام آهوان

ضامن دستهایت را پیدا کردند

 

من تو را گم....

نه

این جاده ها بودند

به هم گره کور خوردند

 

نوشته شده در سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 20:9 توسط مهدی یزدی| |

شرقی ترین شکوه طلایی!

ای گنبدت چو کوه طلایی!

مهر آفرین ! خدای محبت!

مشهور ماجرای محبت!

در لابه لای مردم کوچه

درد آشنای مردم کوچه

توفان آفتابی غربت!

معموره خرابی غربت!

شب بو ! بنفشه! لاله! سپیده!

در نو بهار غنچه دمیده!

ایما! اشاره! غمزه! کرشمه!

آبی آفتابی چشمه!

پایان گر سفید سیاهی!

آغاز تو فرار تباهی

پیچیده ای به شهر هیاهو

سلطان تویی  تو  ضامن آهو

 

نوشته شده در یکشنبه سوم آبان 1388ساعت 22:44 توسط مهدی یزدی| |

 

 

حالا كه هستم

مرا بسوزان

تا احساس نيستي نكنم

 

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:34 توسط مهدی یزدی| |

 

آن بوسه حرام را

غسل نمي دهم

كفن نمي كنم

به خاك نمي سپارم

كه نپوسد

كه بسوزاند

نوشته شده در شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 22:22 توسط مهدی یزدی| |

آخرين روز بهار

اولين روز ديدار ما بود

و از فرداي آن  روز

شباهت من و تابستان

روز به روز بيشتر مي شد

و اکنون که 

             دیگر پاييز است

نوشته شده در دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 21:57 توسط مهدی یزدی| |

 

صدای شکسته شدن شیشه ها را

                                           

شنیدی ؟

 

پس اگر دوباره خواستی

                                                

به این سمت بیایی

 

 محتاط باش!

نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 19:35 توسط مهدی یزدی| |

 

 

و باز مثل هميشه ، نه ، بد تر آوردم

دوباره روي سياهم بر اين در آوردم

نگو كه منتظر من نبوده اي – از چيست

كه من سر از غزلي اينچنين در آوردم ؟

اجازه داده اي اما زبان نمي چرخد

بگويم اينكه خطاي مكرر آوردم

چگونه عذر بخواهد دلم ؟ نمي داند

چگونه عذر بخواهم ؟ چه بر سر آوردم ؟

براي اين همه حاجت كه منتظر هستند

كه  باز هم تو بگويي بيا بر آوردم

بساز با من و من را بساز تا ديگر

بسوزد آنچه كه غير از تو در سر آوردم

تمام شهر پرنده شدند اما من

براي بال زدن مرغ بي پر آوردم

 

نوشته شده در شنبه هفتم شهریور 1388ساعت 1:0 توسط مهدی یزدی| |

 

 

چه دل سنگ است

                          پرهیز

- وقتی بر گلوی اسماعیل -

                              خنجری است

                              که نمی برٌد

                              که نمی خواهد ببرٌد

                              و نیز

                                     پرهیز تو

                                                از من

 

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

نیم بسمل را تغافل های قاتل آتش است

(بیدل)

نوشته شده در شنبه سی و یکم مرداد 1388ساعت 0:30 توسط مهدی یزدی| |

 

خود 

چیز دیگری است

وقتی که بر دل تو می نشیند

                                      غبار

 

 

 

نوشته شده در جمعه بیست و سوم مرداد 1388ساعت 0:22 توسط مهدی یزدی| |

 

 

پاکتر، پاکتر از پاک  پس از آمدنت

زندگی میکند این خاک پس از آمدنت

آسمانی که دلش نیست ببارد به زمین

میکند یک شبه کولاک پس از آمدنت

دیگر اینقدر بر این دغدغه آینه ها

غافلانه نخورد خاک پس از آمدنت

تا که فریاد شود پشت سر حنجر تو

عالمی سینه کند چاک پس از آمدنت

چه کسی پشت نگاه تو نشسته که مرا

میبرد در دل افلاک پس از آمدنت

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت 1:18 توسط مهدی یزدی| |

 

تو میتوانی

اما به یک شرطِ

                    قرمز!

نوشته شده در شنبه بیست و هفتم تیر 1388ساعت 15:45 توسط مهدی یزدی| |

 

 

به سمت کدام ابدیت

ثانیه های دو راهی

                        ما را

                            بدرقه میکنند

که حتی

           تو قف

خود مسیری است

                         که نمیدانیم؟

 

 

دستان من و تو

در چیزی

بین

دو انتخاب

             متوقف شدند

 

 

آیا

ثانیه های انتخاب

                    ابدی میشوند؟

نوشته شده در پنجشنبه چهارم تیر 1388ساعت 14:12 توسط مهدی یزدی| |

 

 

1

با همه حسی که داشت

حمایت را

دیگر باید تنها میگذاشت

فداکاری دوباره اش

قبر بی نشان را تدبیر کرد

 

2

شهر پر از صدا شده بود

گوش ها گیج شده بودند

شب را برگزید

تا در سکوت

افشاگری کند

 

3

این را خورشید گفت:

تنها در شب

میتوان پرده برداشت

از شب

 

4

مردمی که خواب بودند

کدام حقیقت را

به خاک میسپردند؟

 

 

 

5

وقتی به خاک سپرده شد

به کدام آسمان رفت؟

که هوا دیگر روشن نمیشود

 

6

در شهر

خواستنی ترین چیزی که

روح شیطانی باد میخواست

هرچه بادا باد بود

 

7

بانو!

باز گریه میکنی

آیا ماه آسمانت هنوز در چاه است؟

 

8

چگونه صلات اشک را قامت بستی

که بعد از هزار سال

به سلامش نمیسرسی؟

 

9

دیوارها مراقبند

مطمئن باش

کسی درد علی را نمی فهمد

 

 

 

10

فداکاری هایت بی نظیر بود

آیا حاضری جای علی باشی؟

 

11

آسمان عادت کرده بود

شب ها

اشک تو را ببیند

امشب تو اشک  آسمان را ببین

 

12

کاش به جای شفق

تقاص آن کبودی را

چهره های پشت نقاب

پس می دادند

نوشته شده در شنبه نوزدهم اردیبهشت 1388ساعت 23:34 توسط مهدی یزدی| |

 

بهتر میشوم

سال به سال بهتر میشوم

اگر تو همسایه ما باشی

 

نوشته شده در پنجشنبه سوم اردیبهشت 1388ساعت 0:58 توسط مهدی یزدی| |

آنقدر خیس خورده بود

از اشک

که با هیچ شعله ای منفعل نمیشد

اما انگار دوباره

هیزم دل من

با کبریت نگاهی

آتش گرفته

نوشته شده در چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 16:2 توسط مهدی یزدی| |


Design By : Night Skin